امشب وقتي اومد خونه سگر مه هاش تو هم بود از صبح گفته بود ،يك ذره كارش زياده، من وپسر همديگر ونگاه كرديم ورفت تو اتاق لباسها شو با لباس خونه عوض كرد ورفت خوابيد.يك دفعه از خواب پريد وهر چي خورد برگردوند.
اونقدر سريع رفت قرص قلبهاشو خورد رفت خوابيد كه نگو.
صداي نفسهاشو ميشنويم .خواب وبيدار ميگه .چيزيم نيست پسري براش آب مياره دهنش كجه……
خوابيدانگار كه همش رويا بود مثل يك بچه بيگناه تو خواب گريه ميكرد پسري هم باهاش نميدونم چشه.
بايد گاهي وايستاد.