روسپی و راهب
13 مارس 2010 توسط admin
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . درخانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !
راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری
روز و شب به خدا بی احترامی می کنی. چرا دست از این کار نمی کشی ؟
چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی…؟!
زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و ازصمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست
و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به اونشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست …راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز اوخشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!
و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد
خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت…راهب دوباره روسپی
را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟
هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم :مراقب اعمالت باش ! زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ خداوند دعایش را پذیرفت.همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستورخدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خودبرد…
روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب رابه دوزخ بردند !در راه , راهب دیدکه بر روسپی چه گذشته وشِکوه کرد : خدایا, این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را درفقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!
یکی از فرشته ها پاسخ داد : تصمیمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا
فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت راسرشار از گناه فضولی می کردی
این زن روز و شب دعا می کرد . روح او , پس ازگریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم از کتاب : ” پدران . فرزندان نوه ها ” اثر : پائولوکوئیلو.بی نام تا اطلاع ثانوی.