معرفي ابتدايي:
….من مسلمانم ،قبله ام يك گل سرخ،
جا نمازم چشمه،دشت سجاده من،…
وضعيت:
….روزگارم بد نيست،تكه ناني دارم ،خرده هوشي،سر سوزن ذوقي،
مادري دارم بهتر از برگ درخت،
دوستاني بهتر از آب روان،
وخدايي كه در اين نزديكي است…..

…..گهگاه،قفسي ميسازم با رنگ مي فروشم به شما، تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهاييتان تازه شود….،
خواسته:
آب را گل نكنيم ،شايد اين آب روان ميرود پاي سپيداري تا فروشويد اندوه دلي ،دست درويشي شايد نان خشكيده فرو برده در آب،….
شرح حالم:
…آسمان آبي تر،من در ايوانم ،رعنا سر حوض:
رخت ميشويد رعنا: ،برگها ميريزند،
مادرم صبحي مي گفت،موسم دلگيري است:
من بدو گفتم ،زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست:
آفتابي يكدست، سار ها آمده اند:تازه لادنها پيدا شده اند:
من اناري را ميكنم دانه وبدل ميگويم:
چه خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود:
ميپرد آب انار در چشمم:
اشك ميريزم:
مادرم ميخندد،رعنا هم:…
آخر:
…بايد امشب بروم،باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم:
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند…،
(هشت كتاب،سهراب سپهري)