
…آسمان آبي تر:،من در ايوانم ،رعنا سر حوض:
رخت ميشويد رعنا: ،برگها ميريزند،
مادرم صبحي مي گفت،موسم دلگيري است:
من بدو گفتم ،زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست:
آفتابي يكدست، سار ها آمده اند:تازه لادنها پيدا شده اند:
من اناري را ميكنم دانه وبدل ميگويم:
چه خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود:
ميپرد آب انار در چشمم:
اشك ميريزم:
مادرم ميخندد،رعنا هم:
(هشت كتاب،سهراب سپهري)